من نمی دانم این اثرات مترقی ای را که امام خمینی می گوید به ولایت فقیه بار است،
اما حس می کنم که اگر این اصل نباشد، در ته این زندگی اجتماعی که معلوم نیست وجدانها آگاه و بیدار باشند یا نه،
یا اگر باشند، عقلها به کار باشند یا نه،
به پوچی میرسم.
چرا که اگر وجدان ولی فقیه بیدار نباشد، خدا خودش جزایش را می دهد*[این دنیا اگر نه آن دنیا] و خودش هم دینش را پیش می برد**[گیریم با بیدار کردن مردم برای عزل ولی فقیه].
اگر هم عقلش به کار نباشد، مردمان به حال خود رها نمی شوند و به قهقرا نمی روند. این را به این خاطر می گویم که در خیلی از روایات و نمونه های عملی هم، داریم که خدا جانشین صاحبِ زمان را یاری می کند.(یکی ش قضیه آن حکیمی ست که تشخیص اشتباهی داد که منجر به مرگ می شد، اما امام زمان ... فعلا دقیق نمیدانم.)
این فقط از جنبه حسی ست که دارم.
-----------------------------------------------------------
*نقل قول آقای مقدم از آقای دولابی
** آقای مقدم
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:37  توسط کندر
|
ناپلئون شب یک جنگ مهم می ره می خوابه.
می گن چه طور می تونی بخوابی؟
می گه، من وقتی می خوام بخوابم همه کتابهای باز تو ذهنم رو می بندم می ذارم تو قفسه.
بعضی کتابهای ذهن رو باید گذاشت کنار، بعضی ها رو باید انداخت دور و ... .
شهاب مرادی (نقل به مضمون)
هفتم محرم 1388 ه.ش.
* تیتر از آقای مقدم
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 10:45  توسط کندر
|
دکتر اسماعیلی سر کلاس طراحی پیاده سازی:
زندگی کردن خودش لطف داره.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 6:49  توسط کندر
|
چقدر امروز تو راه قربون صدقه شالم رفتم، تو شال منی، تکی، هم گرمی هم خوشگلی، خیلی سنگینی، به همه رنگی میای و ... .
گم ش کردم. تو تاکسی جاش گذاشتم.
دلم کلی سوخت، چه روزهای گرمی با هم داشتیم.
فکر اینکه یه شال دیگه باید بذارم رو گردنم چقدر سخته!
بی خیال بابا. مومن سبکبارتر از این حرفها ست.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:55  توسط کندر
|
دقیقا می دونست که وقت کم داره.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:46  توسط کندر
|
وایساده بودم منتظر اتوبوس.
دیدم اونور خیابون هم یکی وایساده منتظر اتوبوس.
دیدم مینا س.[مشعوف]
بای بای کردم باهاش، اونم بای بای کرد.
بعد هی مثل فیلمها از وسط مون ماشین رد می شد، نمی تونستیم هم و ببنیم.
خیلی عادی حرف کم آوردم!
و خیلی عادی، برای اینکه سکوت بین مون رو پر نکنه، حرف هام لوس و دلزنک و مزخرف شد.
خدا خیر بده اتوبوس رو که زود اومد.
ولی خدا خیلی بهم حال داد که مینا رو اون ور خیابون روبه روم دیدم و بعدش هم هی از وسط مون ماشین رد میشد
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط کندر
|
... امیدهای ساده. [درخت زیبای من]
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:41  توسط کندر
|